-سنگ
ما
سنگ زدیم
که شیشه ی عمر دیو را بشکنیم.
حالا
شیشه خرده های دل خود را
چطور
جمع کنیم؟
وقتی این شعربه ظاهر ساده رااز"محمد علی حسنلو" خواندم،بررسی شعرش مطلبی رابه من یادآوری کرد!بله..این شعردقیقا داوری سارتردرباره ی بودلررابرای من یادآوری کرد...(...رفتارمردی که همچون نارسیس به تماشای خود خم شده است...)بحث مقایسه به هیچ وجه نیست.توجه من معطوف به نوع نگرش است.دراینجا براساس برآیندشعری متوجه مردی(شاعر)می شویم که انگاربه تماشای خودایستاده است...اوچنان مجذوب کارخودشده است که خودش رافراموش می کند!این اتفاق حقیقی وثابت نیست بلکه موقتی ست درواقع شاعرهرگزخودش رافراموش نمی کند،اودارددیدن عمل خودش راتماشا می کند،نگاه می کندومی اندیشد.فکرخودش رانسبت به رفتارش تماشا می کند وآنچه براوجلوه گرمی شود غیرازذهنیتش نیست.اندیشه شاعرهیچ گاه درمیان لغات گم نمی شود،دراینجا لغات رسالتی دارند که همانا بازگرداندن اندیشه به شاعرودرمرحله ی بعد به مخاطب شعرش است.
ساختمان وبافت شعرسنگ
شعرسنگ، شعری هایکویی وقالبی طرح واره دارد...که من مختصرابه آن اشاره می کنم.
1)تصویری بیرونی؛(سنگ زدن برای شکستن شیشه عمردیو)،این تصویربیرونی واقعی می شود ووقتی حقیقت یافت رنگ فیزیکی می گیردوسپس به آرامی آفاقی می شود.یعنی حدفاصلی می سازدبرای بخش مرئی(شکستن شیشه)، وبخش نامرئی(شیشه خرده های دل) حس شاعرومخاطبش.
2)تصویری درونی؛(شیشه خرده های دل)،این تصویردرونی ست ووقتی شاعربه موقعیت آن اشاره می کندرنگ متافیزیکی می گیردوانفسی می شود،یعنی تبدیل به گرایش وفعالیتی ذهنی ودرونی می شود.این حس انتزاعی وقتی به زیبایی می رسدکه متوجه تقابلش باواقعیت بیرونی(سنگ زدن برای شکستن شیشه عمردیو)،بشویم.
3)نتیجه،(چطوروچگونگی جمع کردن...)،تصویربیرونی وتصویردرونی یاهمان سیرآفاق وانفسی بایک سوال به ظاهرساده به پایان که نه...تازه شروع می شود!این طرح سوال به بیکرانگی شعرکمک می کند.
...واماچندشعردیگرازمحمدعلی حسنلو
1) گلوله
هر خار
گلی میشود
و هر گلوله
بلبلی
اگر تو
سرانگشت شعر مرا
بوسیده باشی.
2) صبح
سر صبح
بوق سگ
کله ی سحر .
آخ
چه دردی دارد
ماشینی بایستد
بدوی
و بعد
دوباره ...
3) بادبادک
رنگ آسمان
پریده
بادبادک
ترسیده
کودک
بی صبر
به سویی دویده
نجاتم بده
شعر از سرانگشتانم
سربه بیراه برده!
...دراین شعرها شماباجزئیات اندیشه هاوعواطف شاعری آشنامی شویدکه گرچه آن اندیشه هاوعواطف برای مخاطبش آشناهستندوامتحان شده اند.اماشاعردرآنها طعمی به کاربرده است که مزه ی دلچسب وزیبای یاداوری دوباره دارند…/هنرشاعرانگی/....دراین شعرها شاعرخودش هست ...لبریزباسرشتی روشن که گرچه ثبات ومقاومتی دراوست اما قضاوتی نمی کند،حرف هایش راطوری تکرار می کندکه سایه روشنی ازخود برای مخاطب برجامی گذارد،مشکل شعرهای سپید کوتاه این است که کمترمیراث فکری به دنبال دارند...گاه شدیداانسان رادرخود فرومی برندواندیشه می پرورانند وگاه مخاطب رادرگنگی وتعلیقی رهامی کنند که فریبانه دنبال کردنی نیست!/واقعیتی که بیرون ازوجودمن قرارگرفته اگر به من درزیستن واحساس اینکه هستم وچه هستم یاری کرده باشدچه اهمیتی داردکه خودش چه هست..بودلر.../...اماگاهی که شاعرازشعرمی گوید درواقع موجودیت خودش رامی جوید که درروبروی نمایش های زندگی وحالات یکنواختی محیط واشیا واندیشه، حضوریافته است!